X
تبلیغات
رایتل

دپارتمان امور گمرکی موسسه حقوقی ایرانیان صاعد
مرکز تخصصی امور حقوقی گمرکی

در این بخش ماجراهای پرشماری که در طول زندگی کارمندیم پس از پیروزی انقلاب اتفاق افتاده را نقل خواهم نمود. اگر چنانچه بخواهم جزء به جزء و دقیق و موشکافانه به آنها بپردازم، به قول شاعر، مثنوی هفتاد من کاغذ شود که البته نقل همة آنها، نه در حوصلة این کتاب است و نه در حوصلة خوانندگان و بسیاری از آنها نیز در ضمیر تعدادی از همکاران عزیزم که در صحنههای به وقوع یافته آنها حضور داشتند، ثبت و ضبط است و بنده فقط به نقل پارهای از آنها بسنده میکنم. امیدوارم خواندنش خالی از لطف نباشد. 

 ماجرای کلت کمری و گماردن محافظ امنیتی

در آن روزهای اول انقلاب، پایههای حکومت، مستحکم نشده بود و همة دلسوزان جامعه در تب و تاب به سر میبردند و رفته رفته میبایستی با تغییر قوانین و تسلط بر اوضاع جامعه و شکل دهی نظم و امنیت، کشور را سر و سامان می دادند و زمانی بود که جو ناامنی و ترور و گروگان گیری بر جامعه سایه افکنده بود.
روزی از روزها یک نامة محرمانه و فوق سری از سوی استاندار وقت به دستم رسید که در آن سؤالی عنوان شده بود، بدین مضمون که آیا شما برای حفظ جان خود به اسلحه و یا پلیس محافظ نیاز دارید؟ در واقع مرا بین داشتن اسلحه و یا قبول تعدادی محافظ مخیر نموده بودند. در آن نامة محرمانه از بنده خواسته شده بود که به فوریت تصمیمگیری نموده و نامه را پاسخ دهم. البته مشابه همین نامه برای کلیة مسئولین و یا حداقل برای تعداد قابل توجهی از مسئولین استان ارسال شده بود. بنده به محض مشاهدة متن نامه، گوشی تلفن را برداشتم و به شخص استاندار محترم زنگ زدم و به ایشان گفتم تصمیمتان کاملاً اشتباه و بینتیجه است و حتی ممکن است نتیجة عکس داشته باشد!؟. البته بنده در مورد اتخاذ چنین تصمیماتی بهصورت خاص و در سطح مسئولین عالی مملکت نظر نمیدهم ولی شاید در این خصوص نیز جای تأمل داشته باشد. لیکن به نظر بنده در خصوص مسئولین مستقر در سطح استان جواب مثبت نخواهد داد و تازه ممکن است حساسیت تروریستها را از آنچه که هست بیشتر کند. به ایشان گفتم آن وقت است که آنان فکر میکنند نعوذبالله ما آدمهای خیلی مهمی هستیم (بنده خودم را میگویم) و پس از آگاهی از این مطلب به سر وقتمان خواهند آمد. ضمناً گفتم شما میدانید چه گرفتاریهای پیشبینی نشدهای متوجه جنابعالی و خود مسئولین و اطرافیان و محافظین آنان خواهد شد؟ و چه هزینة سنگینی نیز روی دست دولت میگذارد؟ بهتر است تصمیم متخذه را کان لم یکن اعلام فرمائید.
ایشان پس از یک مکث کوتاه به بنده گفتند خداوند پدر و مادرت را غریق رحمت کند که مرا نجات دادید. نامبرده در ادامه گفتند، با این تحلیل درست و منطقی از تصمیم خودم صرفنظر کردم. من هم از ایشان تشکر کردم و همه چیز هیچگونه « خدا را شکر » به خوبی و خوشی فیصله پیدا کرد. از آن زمان به بعد اتفاق غیر منتظرهای در سطح استان به وقوع نپیوست.

ماجرای نمونه کالای وارداتی

یکی از روزهای فوق العادة شلوغ کاری (البته همة روزها بدون استثناء شلوغ بود)، نزدیک ظهر بود که آقای استاندار وقت، به بنده زنگ زدند و تقریباً با عصبانیت و بهصورت حق به جانب اظهار داشتند، ما خودمان کارمان کم است حالا شما هم کارهای مربوط به خودتان را بر سر ما خراب میکنید!؟. این امور چه ارتباطی با استاندار دارد؟ شما و کارکنانتان وقتی قادر به انجام وظایف خویش نیستید، به چه دلیل به خود اجازه میدهید استاندار را مسئول کار ارباب رجوع گمرک بدانید؟ آقا نکنید این کارها را!! واگرنه .... همین طور برای خودشان مطالبی میگفتند و ادامه میدادند و حتی برای یک لحظه کلام را قطع نمیکردند که ما بدانیم لااقل اصل ماجرا از چه قرار است و چه اتفاق مهم و غیرمنتظرهای رخ داده که وجود مقدسشان این چنین برآشفته شده است!!؟.
به هر حال پس از کلی ایراد نطق، به صورت تلفن کنفرانس و اعتراض و انتقاد، وقتی سخن به پایان رسید از ایشان خواستم ماجرا را برایم تعریف کنند و بفرمایند موضوع چیست و چه اتفاقی افتاده که این طور جناب ایشان را کلافه کرده است. بالاخره در پاسخ بنده فرمودند، کارکنان گمرک شما شخصی را با اسناد و مدارک و یک دست لنت ترمز اتومبیل به استانداری اعزام نمودهاند و گفتهاند که برای ترخیص آن کالا اخذ اجازه از استاندار لازم است!!. من از شنیدن این خبر خندهام گرفت، اما با صدای ملایم، چرا که بیم آن می رفت قبل از روشن شدن اشتباه به وقوع پیوسته، نامبرده نتوانند خنده مرا تحمل کنند. خلاصة مطلب، خطاب به ایشان گفتم جناب آقای استاندار لطفاً دقت بفرمایید، در پشت قبض انبار و یا اظهارنامه حتماً نوشته شده با اجازه استاندارد نه استاندار! به هر حال این ماجرا به خوبی و خوشی و به طور مسالمت آمیز حل شد و خدا را شکر بهخیر گذشت و جناب استاندار پس از توضیحات این حقیر و کشف قضیه، خندة ملیحی برای ما مخابره فرمودند! و خیلی جالب بود که نه رئیس دفتر ایشان و نه منشی و نه هیچ مسئول دیگری در آن سازمان، متوجه این اشتباه نشده بود!. دوست ارجمندی میگفت بایستی اعتراف کنیم که گاهی در کوران کار و در وضعیت بحران، وقوع هر گونه اشتباه، اجتناب ناپذیر است. بنده به آن بزرگوار گفتم قضاوت عجولانه چطور و آن را چگونه توجیه میکنید؟

نویسنده: آقای رضا محلوجی

[ چهارشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1395 ] [ 10:14 ] [ فضل اله امیر حاجلو ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 38154